چشمهاي تو به ما فرصت باران دادند
و تن مردهي اين مزرعه را جان دادند
شوق برخاستن و زندگي تازه به من
منِ دلواپس از خويش گريزان دادند
چشمهاي تو درخشيد و در آن ظلمت محض
به بلندي شب يخزده پايان دادند
تا قدمهاي بهارانهات اي پيك نسيم!
يك سبد ياس به هر شاخه عريان دادند
دستهاي تو زهر پنجره رُفتند غبار
و به تنديس همه آينهها جان دادند
آسمان پاك شد از ابر در آن روز غريب
مژده عيد در اندوه زمستان دادند
كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد
چشمهايي كه به ما فرصت باران دادند