تبليغاتX
¤(¯`·._.· یـوسف زهـرا ·._.·¨¯)¤
يا ابا صالـــح المهدی ادرکنی

به هر بهانه براي سفر مهيا، من

هميشه جاده، نماز شكسته، هر جا من

شبيه رؤيت پرهاي قاصدك درمه

و ربط بركه خشكيده‌اي به دريا، من

چه اتفاق قشنگي كه از حوالي عشق

تمام طايفه كوچيده‌اند، الا من

چه كرده‌اي كه به جز تو ...بگو! نمي‌خواهم!

عزيز اين دل تنها! چه كرده‌اي با من؟

عجيب نيست كه من بي‌بهانه مي‌خندم؟

مني كه اين همه در قهر بوده‌ام با من

فقط به خاطر آوازهايمان برگرد

به بي ترانه‌ترين كوچ باغ دنيا، من

دوباره دادي و بردند عشق و گندم را

گناه ماند و زمين خدا و تنها من




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:24 توسط ::منتظران حضرت ::

چشمهاي تو به ما فرصت باران دادند

و تن مرده‌ي اين مزرعه را جان دادند

شوق برخاستن و زندگي تازه به من

منِ دلواپس از خويش گريزان دادند

چشمهاي تو درخشيد و در آن ظلمت محض

به بلندي شب يخزده پايان دادند

تا قدمهاي بهارانه‌ات اي پيك نسيم!

يك سبد ياس به هر شاخه عريان دادند

دستهاي تو زهر پنجره رُفتند غبار

و به تنديس همه آينه‌ها جان دادند

آسمان پاك شد از ابر در آن روز غريب

مژده عيد در اندوه زمستان دادند

كاش باز آيد و اندوه مرا دريابد

چشمهايي كه به ما فرصت باران دادند




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 19:15 توسط ::منتظران حضرت ::

                                                           روزي که تو بيايي و


    بيايي


    و زيبايي از رنگ بهشت زيباتر


    باشد


    و روزي که واژه ها در دل نقش ببندند


    نه در محبس فکر


    روزي که


    گنجشکها در سرماي سخت زمستان


    سينه گرم شکارچي را مهمان باشند


    و تو


    نقشهاي باورت را


 

 

   در دل همه پاکان جهان منعکس بيني


    روزي که واژه اي فرد


    در هيچ لغت نامه اي نباشد


    و پيشگوهااز کسادي بازار


    شغل ديگر برگزينند


    آن روز را سلام


    آن روز


    نه من نه تو


    نه همه


    واژه هايي براي آرزو ندارند


    و آمال و آرزو همه بي معني است


    روزي که تو بيايي و


    بيايي


    و براي هميشگي


    ابديت را نقش زني





لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 11:12 توسط ::منتظران حضرت ::