یابن الزهرا!
"لیت شعری أین استقرت بک النوی".کاش میدانستم که کجا وکی دلها
به ظهور تو آرام خواهند گرفت.
بنفسی أنت!
به جانم سوگند که تا طلوع صبح صادق به انتظارت خواهم ماند ولحظه ها را با تمام سنگینی به دوش می کشم وسکوت ثانیه ها را به ازای فریاد زمان تحمل می کنم فقط برای رسیدن به لحظه با شکوه وصا لت.
آقا جان!
دروادی انتظار زمان را بنگر که چگونه از هجر تو همچون شمع ذره ذره آب می گردد. کی می آیی که قطره ها به دریا بپیوندند؟
خیبر گشای فاطمه(س) کی می آیی؟
کی می آیی که کران تا بیکران دلم را برایت چراغانی کنم وچشمانم را فرش قدومت نمایم؟
بیا که بهار بی صبرانه مشتاق آمدن توست وقلبم جویبار اشکهایی که هرروز وشب برای فراق تو ریخته می شوند.
یاس سفیدم!
بیا که با ظهورت آیه"والنهار اذا تجلی" تأویل گردد. بیا که چشمه سار وجودم سخت خشکیده وفریاد العطش برآورده،بیا تا از نرگس چشمانت عطری برای سجاده ام بگیرم.بیا ومرا زائر شهر قاصدکها کن،بیا...
دلم برای ورود هر عشقی غیر از عشق تو بن بست است ودیده ام جز برای فراق تو نمی بارد.بیا که هجر توآیه"ان عذابی لشدید" را تفسیر می نماید.آقا جان!بحق کوچه وچادر خاکی بیا،بیا که سید علی ماتنهاست وچاهی ندارد که غصه هایش را بااو در میان بگذارد.بیا ورأس سبز شاپرکهایی باش که در جستجوی قبر یاس سرگردان کوچه های هاشمیند.
ای پیدا ترین پنهان من!
تا تو بیایی مروارید چشمانم رابرای سلامتیت صدقه می دهم وبرای آمدنت روزه سکوت می گیرم وبا جام وصال تو افطار می نمایم. نذر کرده ام که بیایی تا جان شیرین را فرش قدمها یت نمایم. پس بیا که نذر خود را ادا کنم.
ای همه هستی من!
این نفس ها به خدا ارزان نیست!
بر نمی گردد و هیچ
شاید امروز چون بگذشت ٬ نباشم فردا
ای کاش نفسم بودی
حتی نفس آخر
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ...
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم
با بغض می خورم
عمری است
با لبخندهای لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم
باشد برای روز مبادا
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما
چه کس می داند؟
شاید
امروز همین روز مبادا باشد!
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه بایدها ...
هر روز بی تو روز مباداست ! ...
وقتی هستی نیستم ......... وقتی نیستی هستم
وقتی هستم نیستی ...........وقتی نیستم هستی
ای همه ی نیست شده ی هستی من
هستی من نیست می شود وقتی تو نیستی
بیا دستم بگیر ساقی !
نمی دونی چه ها دیدم
در این دنیای پوشالی!! ...
به که پیغام دهم
به شباهنگ که شب مانده به راه
یا به انبوه کلاغان سیاه
به که پیغام دهم
به پرستو که سفر می کند
از سردی فصل
یا به مرغان نکوچیده ی
مرداب گناه ...
مرا از یاد خواهی برد... می دانم
و از یادم نخواهی رفت
من این را خوب می دانم
که روزی هم مرا از خویش خواهی راند و
قلبت را
که روزی آشیان گرم عشقم بود
خواهی برد ...
مرا از یاد خواهی برد و
من با دیدگان سرد می خوانم
سرود تلخ و غمگین خداحافظ ...
چه غمگین از این رفتن
وزین روزهای تلخ تنهائی چه بیزارم
می خواهم برایت قصه بگویم . قصه سیب وگندم ومردی که سالهاست در میان مردم چشمم ایستاده،قصه خوشه خوشه انتظار وچشمانی که درو میکنند،قصه باران وسطرهایی که دلواپس پونه هاست،قصه اسب وخیال آمدن تو در باران،قصه هایی که مشق هر شب من است.
کاش می شد واژه ها را شست وانتظارراتفسیر کرد ولی افسوس...
میدانی مرز انتظار کجاست!؟آنجا که قطره اشک منتظری سدی از دلواپسی ساخته وقطره قطره انتظار را ذخیره می کند،آنجا که وجودش چون جرعه ای آب از تشنه ای رفع عطش می کند آنگاه که می فرماید اگر شیعیان ما مرا به اندازه قطره ای آب بخواهند هر لحظه ظهور من نزدیکتر می شد.
حس می کنم نزدیکی آنقدر نزدیک که با آمدن یک نسیم تو را احساس کرد وبویید.
خوب می دانم که آخر دل سنگ وطلسم نحس قصه را می شکنی وآنگاه زمان وصل وجان نثاری می رسد.
پس بیا از پس کوچه های انتظار ،بیا که شعرهایم بی قافیه مانده اند،بیا که با آمدنت گم میشود در تبسم تو بغض چندین ساله ام،بیا که غزلهایم مضمون ندارند ومثنوی عشق نا تمام است.
محبوبم!هر روز که میگذردبیشتر از قبل دلم برایت تنگ می شود.عشق تو سراسر وجودم را فرا گرفته و اگر دلم را بشکافی بر لوح آن نام تو هگ گردیده وکنون ای بهار عشق!می ترسم از خزان عمرترسم از ندیدن است بگو که تا خزان من آیا فرصت بهار دیدن است؟
۱۱۷۰بهار و خزان گذشت و نیامدی و سالهاست نگاهم پشت پنجره ای که متعلق به فرداست قاب گردیده وگرد و غبار هجران برآن سایه افکنده.
عمری است که برای آمدنت بی قرارم.
یابن الزهرا!
ببین از فراقت سخت بارانیم.ببین ثانیه ها چگونه از هجر تو بغض کرده وبه هق هق افتاده اند.
آقا جان!
حیف نیست ماه شب چهادره پشت ابرهای تیره وپاره پاره پنهان بماند،حیف نیست دیده را شوق وصا ل باشد ولی فروغ دیده نباشد.
بیا وقرار دل بیقرارم شو.بیا وصداقت آینه را به زلال آبی نگاهت پیوند بزن. بیا تا سر به دامانت بگذارم وعقده های چندین ساله ام را باز کنم.تو که معنای سبز لحظه هایی بیا تو که ترنم الطاف حق تعالی بیا.
بیا که از هجرت چون اسپندی بر آتشم.
یوسف فاطمه!
کی طنین دلنواز انا بقیه ا... تو از کعبه مقصود جانها را معطر می نماید.کی کعبه به خود می بالد و زمین بر قامت دلربایت طواف عشق می گزارد وجان در سعی وصفای نگاه تو محرم می شود ومناسک حج وقربان را بجای می آورد.برای آمدنت تمام دلهای عشاق دنیا را به ضریح چشمهای قشنگ وعباس گونه ات گره زده ایم ودر مراسم اعتکاف شبهای فراق برای گرفتن حاجتمان دست به دعا برداشته ایم. آقا جان برای آن لحظه که سبز پوش با پرچم یالثارات الحسین در انتهای افق غباری بپا می شود وتو با ذوالفقار حیدر وسوار بر اسب سفید قصه ها می آیی لحظه ها را بدست باد می سپارم.
بگذار صادقانه بگویم که کهانسالترین آرزوی دلم آرزوی وصال توست!آرزویی که برای بدست آوردنش تمام کلافهای عمرم را به بازار معشوق فروشان برده ام وخودم را در جرگه خریداران یوسف زهرا(س) قرار داده ام.
نازنینم!
تو زیبا ترین دلیل برای شبهای قدر وشب زنده داریهای منی تو ضیاعین ودلیل امن یجیب منی .